امروز آخرین پیاده روی در چهارباغ با جناب خان.
با خودم فکر کردم داستان نوشتنم رو باز شروع کنم، یه جور انرژی در وجودم هست که فقط از اون طریق آزاد میشه، و گاهی ازش می ترسم. دو ماهه که نیومده بودم دلتنگی هم یادم رفته بود...
زندگی چیه؟ دیوونه وار زدن به جاده و بزرگ آرزو کردن و سخت تلاش کردن، یا موندن و غرق لذت های کوچک زندگی بودن؟ همین داشتن خونواده، همین بستنی خوردن کنار سی و سه پل، همین سر کانال تلویزیون بحث کردن، بلند خندیدن و اخطار سوری گرفتن از بابا، دلمه مامان رو خوردن، کمی دیر بیدار شدن و کمی سربه هوا بودن و آزادی از هر برنامه ریزی و هر فکری که راجع به لحظه ای غیر از حال... کدوم درسته؟
از پسرخاله بپرسی عقیده داره دومی، بعد از این همه دوندگی به این نتیجه رسیده که بی فایده است. Tension of the opposites....
موری عقیده داره که عشق همیشه برنده است. اما کدوم عشق؟
گاهی هدفم رو گم می کنم، هدفی که بعد از چهار سال قبلی زندگی ام بهش رسیده بودم، یا بهتره بگم نتایج. نتایج این بود، که در لحظه زندگی کنم، لذت ببرم، نتیجه گرا نباشم، زیاد تحلیل نکنم، زیاد به خودم سخت نگیرم، این که هیچ چیز نباید لذت بردن من از لحظات خوب زندگی رو تحت تاثیر قرار بده، اینکه لحظه ها مهم اند نه دست آورد لحظه ها....
اینکه خودم رو زیر سوال نبرم.
سخت دارم می جنگم برای محافظت از خودم در برابر خود منتقدم! بخصوص این چند وقت.
بگذریم. جاده و آهنگ و باز من که خوابم هم نمی بره...
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی