خرید بک لینک
ویکی وب بعد از 10 روز با یه مطلب دست چندم بروز شد! فکر نکنم یه کلیک هم بخوره.

توی این هفته سری به سایت دیجی مگ و شبکه و... زدم و بشدت روحیه ام نابود شد! ( یه زمانی فکر میکردم برای داشتن یه سایت یه دامنه داشته باشم حله!)

دوست وبلاگی خوبم کم عمق اینو قبلا بهم گفته بود و بحث مفصلی راجع بهش داشتیم. ولی اعتراف می کنم اون موقع یه بار هم با دقت به این سایت ها توجه نکرده بودم. به خصوص ظاهر سایت. ظاهر ویکی وب افتضاحه. خودم رو جای مخاطب که میگذارم، گاهی میپرسم این صد نفری که عضو کانال هست و بیشتر ترافیک رو از اون ها میگیرم اصلا چرا لفت نمیدن؟!

خب، برای همین اپدیتش نکردم، اصلا حالم از قیافه اش بهم میخورد:) همزمان کتاب کفش باز رو می خوندم و سعی می کردم فکر کنم میشه بین این همه رقب راه خودتو پیدا کنی و یونیک باشی. فقط به زمان نیاز داریم...

نمی دونم. واقعا دیگه نمی دونم. یه موقعی عاشق این بودم که فکر کنم یه چیزی رو از صفر شروع کردم و مال خودم، ساخت خودمه. محصول خودم. ویکی وب قرار بود یه جور ویکی برای مباحث تخصصی کامپیوتری باشه. اما بعد شد weeky و بعد هفتگی آپدیت شد و خودمم نفهمیدم دقیقا دنبال چی بودم. فقط می دونستم موقع ترجمه برای سایت مرتضی، از اینکه اسم خودم رو پای ترجمه ها نمی زد و اینکه هیچ وقت واقعا اثری از من نبود و اینکه گاهی مطلب ها مورد علاقه ام نبود و دلم میخواست کارهایی بکنم که استقلالش رو نداشتم..... و هزارتا چیز دیگه...

بعد رفتم دنبال سئو و گفتم ویکی وب موجب پیشرفت من میشه... مث یه نمونه کار ضعیف از کسی که تازه فوتوشاپ رو یاد گرفته، مثل اولین کارت ویزیتی که زدم.

هنوز هم سعی می کنم همین طور فکر کنم. اما گاهی اونقدر تحمل این همه کم دانشی و محدودیت های خودم سخت میشه که دلم می خواد برم کلا بلاگش رو دیلیت کنم و در افق محو بشم!

در نهایت تصمیم گرفتم بی خیال برنامه نویسی اساسی برای سایت بشم و برم وردپرس رو یاد بگیرم و حداقل ظاهر لعنتیشو درست کنم شاید اوضاع بهتر بشه.

تعهد! این چیزیه که نیاز دارم.

در هفته گدشته پروژه رو تموم کردم و دیشب فرستادم. هنوز با بعضی تست کیس ها درست کار نمیکنه، ولی دیگه به من چه؟! میخواستم توی عنوان بنویسم "و بالاخره پروزه"! ( همیشه مینوشتم سوال در مورد پروژه!) و بگم استاد به جای دادن یه نمره بین 0 تا سه، میشه یه expression درست حسابی ازت ببینم؟!

و ندیدم.

صفحه مربوط به آمارگیر لینک پست جدید رو رفرش می کنم و میبینم یه کلیک خورده!

استادی که گفتم خیلی علاقه مند بود توی Acm کمک کنه، جدیدا فقط کارش شده فرستادن تبلیغ کلاس هایی که فلان جا میگذاره، و لایک گذاشتن زیر طومار تعیین تکلیف من برای بچه های گروه برای هفته جدید، و باز لایک گذاشتن زیر تیعیین سایت برای جلسه آنلاین داشتن توی slack. تبعا منم آدم حسابش نمی کنم، چون عقیده دارم یه شخص گیرم هزار جور مدرک و سابقه کار داره و آدم کله گنده ای هم هست، اگه واقعا این کاره است عمل میکنه. و من هیچ عملی ازش ندیدم تا حالا. امروز اومده میگه من انگار حضورم زیادیه لفت می دم. بچه ها اومدن میگن نه تو دلگرمی مایی، نرو!

دلگرمی برای آدم هایی که هیچ حرکتی نمی کنند. تکلیف هفته قبل رو فقط یه نفر سعی کرده انجام بده. دو تا از ساده ترین برنامه ها رو گفتم بنویسید. حتی کسی(غیر از همون یه نفر) نیومد بگه فکر کردم بهش. مشغله دارید مسئله ای نیست. بعد یکی اومده میگه این حرکت خودجوشه یا دانشگاه حمایت میکنه...میگم حمایت دانشگاه لعنتی به چه درد میخوره وقتی خودمون کاری نمی کنیم... وقتی ما استاد خوب رو کاری به سرش میاریم که میره و انگیزه ای نداره بمونه. انگیزه ها ماییم، و ما بی انگیزه تر از همه ایم.

به چند آدم خل و چل و "بی ریخت" نیازمندم، نه آدم هایی که منتظرند کس دیگه ای براشون کاری انجام بده. بعد میگم نه حمایتی نمیشه، آقای لایک بهش برمی خوره میگه من برم...خب برو!

بگذریم.

شب ها خواب میبینم با دکی دعوا میکنم! دیشب خواب میدیدم دو تا خروس داشتم که گذاشته بودمشون توی جای میوه توی یخچال! بعد در صحنه بعد یکی شون رو زده بودم زیر بغل و می رفتم! (تو بچگی از این کارها زیاد کردم).

دلم یه آدم باانگیزه میخواد باهاش حرف بزنم. این روزا با هرکی حرف می زنم یا دغدغه های منو نمیفهمه، یا خودش کوه بی انگیزگی و مشکله.

اینم بگم! یکی از اعضای گروه acm هست، نمیاد هیچی بگه، ولی اومده تو گروه درسی یه مطلب درمورد اینکه چادری ها چقدر ثواب میبرن گذاشته!)

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: جمعه 16 تير 1396 ساعت: 20:48

صفحه بندی