امروز طبق برنامه قبلی رفتم جهاد، اما کارشناس فرانسه اشون رو پیدا نکردم. فک کردم باید رفته باشه، زدم بیرون. آماده هم نبودم. یعنی قبلش یه نگاه به کتاب انداخته بودم، ولی خیلی یادم رفته بود. جهاد نوستالژیه برام. یکی از اولین مدرس هام رو دیدم، توی لیست کلاس ها اسم های آشنا خیلی بودن، به جز سامانی عزیز. نمی دونم کجا رفته. حیف. هرچی بچه اس ریخته اونجا! خیلی جهاد رو دوست دارم. دلم می خواست می تونستم برم بقایی رو پیدا کنم، بهش بگم پول کلاستو ندارم، دلم می خواد فقط بیام بنشینم سر کلاس، اصلا قول می دم حرف هم نزنم! دلم تنگ شده برای کلاس هاش، یا کلاس های نوروزی، دیوونه واقعی! یه مقلد آمریکایی به تمام معنا.
بعد که سوار اتوبوس شدم از جهاد زنگ زدن گفتم بیا، ما اومدیم! منم گفتم دیگه نمیتونم برگردم. قرار شد چهارشنبه برم باز.
کلید نداشتم برگردم خونه، رفتم پیش جناب خان. دو تا بستنی تو راه خریدم بردم اونجا! من آخرش قند میگیرم :-)
حوصله ام سر رفت هشت زدن بیرون، گفتم می رم پاساژ شکری دیتل و clrs رو میگیرم، یه کتاب آزمون استخدامی هم واسه جناب خان! بعد تو چهارباغ سر از یه کتاب فروشی بزرگ در آوردم و واقعا نتونستم خودمو کنترل کنم، حس کردم حق دارم پول بدم بابت کتاب! کتابی که خریدم راجع به زندگی کسیه که کفشهای نایکی رو ساخته، شروع کردم. یعنی عاشق این فرهنگ آمریکایی ام، زندگی مث دیوونه ها، تجربه همه چی، به معنی واقعی خل و چل بودن.... کاش می تونستم اینجوری زندگی کنم. طرف زندگی شو ول کرده رفته دنیا رو بگرده. البته باز هم برمی گردیم به پول که مساله مهمیه!
پول!
یه کارناوال هم راه افتاده بود برای جشنواره فیلم کودک و نوجوان.گوش و کنار ایستادم و سرم کشیدم بین بچه های کوچکی که می رقصیدن و عروسک های گنده ای که ادا در میاوردن و یه نفر که می خوند! بامزه بود.
بابا خوابش نمیبره امشب، نشسته پای تلویزیون، عجیب شده! مامان هم حالش خوب نیست...
از اکازیون سوال پرسیدم باز، منتظر جوابم.براش نوشتم، از الان بابت راهنمایی ات متشکرم :-)
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی