-(من) چه جوری باید از پرینتر استفاده کرد؟
-(جناب خان) کاری نداره. کتابخونه اش رو include میکنی.
و من هم کتابخونه اش رو اینکلود کردم (جان من فکر کردی چی پرسیدم که اینو گفتی؟!) و صفحه اولین assignment دوره آنلاین الگوریتم رو که امروز به بدبختی خودم رو مجبور کردم ویدئوهاش رو گوش بدم، پرینت کردم، که یه برنامه کاملا کاربردیه که باید به جاوا بنویسم. متاسفانه جاوا بلد نیستم، باید ببینم چی میشه.
انصافا کلی چیز یاد گرفتم. امروز از صبح با جناب خان اومدم دفترکارش، مجبور بودم تا الان بشینم پای لپ تاپ و کار مفید انجام بدم. یه سری از ویدئوهای وردپرس رو گوش دادم، دو سه تا از ویدئوهای رمزنگاری رو هم دیدم که خیلی سنگین بود. واقعا سطحش بالاتر از درک من بود. یه سری هم به سایت آقای از خود متشکر زدم که اسلاید های درسش رو ببینم، داغون بود. نصفشو که سر گسسته گفته، نصفشو سر ساختمان داشتم، اون بقیه اش که جدیده هم مطمئنا یه جوری درس میده که همن یکی نمی فهمم!
الان بشدت خسته ام. فقط برم خونه دراز بکشم جلوی تلویزیون و درحالی بی معنی ترین سریال رو میبینم از استراحت کردنم حال کنم!
آهان!اینو بگم، داشتم یکی از قدیمی ترین چت هام رو با یه نفر که به معنای واقعی ازش متنفرم و هم کلاسی دبیرستان بوده می خوندم امروز، طرف مث من تهران قبول شده بود، دانشگاه تهران، یه ترم زودتر از من اومده بود. ترم اول من از بس بهم سخت میگذشت بهش پیام دادم تو رو خدا یه روز بیام هم رو ببینیم، داشتم از تنهایی دق می کردم اون موقع. دیدم تقریبا چهار بار باهم قرار گذاشتیم یا سعی کردیم قرار بذاریم( و همش میگفت بیا دانشگاهمون رو بهت بشون بدم) و اون کنسل کرده.....اون موقع اصلا نمی فهمیدم:) ( همین الان که این کاراکتر رو گذاشتم ورد خودش تبدیلش کرد به یکی از کاراکترهای کله ای که لبخند میزنه!)
و یهو خیلی دلم برای خود اون موقع ام سوخت! و همزمان به خود الانم افتخار کردم!
دیشب هم یه فیلم دیدم راجع به یه پسری که میخواست 4 مایل رو توی یه دقیقه بدوه و بورس دانشگاه برکلی رو بگیره، مربی اش بهش یگفت، یه چیزی تو قلب تو هست، یه ترسی که باید ازش بگذری.
و وقتی پسره از بس دویده بود به قول خودش دیگه " بریده بود"، بهش گفت تو اصلا نمیدونی بریدن یعنی چی!
گمونم منم نمیدونم بریدن یعنی چی....
باز هم پراکنده نوشتم. دست خودم نیست.....
برچسب:
نویسنده: سام بهرامی