خرید بک لینک
منتور های زیادی تو زندگی ام نداشتم، اما که گاهی در مسیر به یکی دو تا آدم رسیدم که تونستم رابطه ای بشدت مثبت و تاثیر گذار در زندگی ام باهاشون برقرار کنم. اولین تجربه معلم زبانم بود، بعد از حداقل سه سال زبان خوندن بالاخره یه ترم خوردم به پست اون و دو سه ترمی باهاش کلاس داشتم. تا قبلش به موجود آروم کشف نشده بودم. نوشتم خوب بود ولی توی حرف زدن بشدت لنگ میزدم. کسی سر کلاس زبان یه موجود خجالتی سر به زیر دستپاچه رو آدم حساب نمی کرد... اما اون منو دید. نوشته هام رو دید و به من میدون داد. تموم زندگی ام شده بود نوشتن رایتینگ های آخر هر درس فقط برای او. همیشه هم فیدبک میداد. بعد از سه ترم من هنوز همون شخصیت آروم سر به زیر بودم که توی حرف زدن کلمه کم می آورد، ولی چیزی درون من تغییر کرده بود، برای همیشه.

هنوزم تمام اعتماد به نفسی که در انگلیسی دارم از اون ارتباط مثبت دارم.

این دفعه اما قضیه فرق می کرد. یه نفر پیدا شد که بیشتر از اعتماد به نفس به من یه الگوی ذهنی نشون داد، یه جور افق دید برای من که جای دوری رو نمی دیدم. مث اینکه به یه نفر که یه مسیر مستقیم رو گرفته و داره میزه رو یهو متوقف کنی و یه راه دیگه نشونش بدی و بگی اینم هست.

و به کسی که از خودش زیاد انتظار نداره یه انگیزه بدی که بیشتر بخواد. و یه نفر پیدا شد که این کار رو کرد.

اما الان می دونم احتمالا گذاشته و رفته و دیگه هیچ وقت این درارتباط خوب مثبت ادامه پیدا نمی کنه. این بشدت غمگینم میکنه. از خودم میپرسم، چه کاری میشد کرد که این اتفاق نیوفته؟

بهرحال، دیگه کاری از دستم بر نمیاد که انجام بدم. باید امیدوار باشم در این مسیر به پست یکی دوتا ادم ارزشمند دیگه بخورم.

این موضوع منو یاد اون حرف معروف شریعتی می اندازه .

شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم،
وقتی میخواند نمی شنیدم...

وقتی دیدم که نبود...
وقتی شنیدم که نخواند...!

برچسب: نویسنده: سام بهرامی تاريخ: شنبه 24 تير 1396 ساعت: 6:01

صفحه بندی