400
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 17:22
ترجمه مقاله کمرم رو شکست...!نه شوخی می کنم، اما واقعا از بس تایپ کردم دست هام درد میکنه! دیگه یه صفحهای ازش مونده و یه ریویو، خیلی استرس داشتم از پسش برنیام، به خصوص که قضیه سر پول بود و تا چهارشنبه بیشتر وقت ندارم و کلی کلاس گذاشته بودم که زمانش مهم نیست!...این جمعه روز کار بود! ترجمه های کانال بای...
396
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 20:22
امروز بالاخره رفتیم دربند. کاخ سعد آباد هم رفتیم.با دوستان نه، با خانواده!خوش گذشت، خسته هم شدم.کلا اون بالا رفتن برای آدم درگیری فکری ایجاد می کنه. امام زاده صالح هم رفتیم.از دیگران متشکر باید آماده باشه، من حسابی براش دعا کردم که دیگه نوبت خودشه بابا و مامان اینجان، خیلی خوبه.واقعا پدر و مادر یه چ...
394
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 7:19
یه جورایی نسبت به درس خوندن بی تفاوت شدم.نمی دونم این ترم چی میشه، فقط از حرکت در مسیر مستقیم دیگه خسته ام! فردا روز خوبی نیست قطعا، اما باید بیاد و بگذره.چقدر از این قانون بیزارم. به یه عالم پول نیاز دارم که به عالم چیز بخرم!اما خب، باید صبر کرد.تبلیغ کلاس شبکه رو گذاشتم تو گروهم.امیدوارم تشکیل بشه...
395
-
تاریخ: 1395/7/30 ساعت: 7:18
سلام.بالاخره چهارشنبه تموم شد!و باز قضیه چهارشنبه موکول شد به چهارشنبه بعد..! واقعا هیچ وقت فکر نمی کردم آدم به این نفرت انگیزی بتونه وجود داشته باشه، استاد گسسته!
392
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 16:30
باورم نمیشه از یه گروه تلگرام برسم به ساخت ربات تلگرام! دیروز به ذهنم رسید.اگه بتونم چنین باتی بنویسم معرکه میشه.اما زمان میبره، وقت ندارم. این سه چهار روزه از بهترین روزهای عمرم بود!چون واقعا از زندگی لذت بردم، کارهایی رو کردم که دوست داشتم.پروژه مهدوی رو استارت زدم.یه عالم فکر کردم و برای گروهک به...
393
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 16:30
تجربه جالب داره اشکم رو در میاره....دلم میخواد یه دل سیر گریه کنم.... تکمیلی:بچه ها امروز به من یاد دادند استاد هرقدر هم مزخرف، کسی که دنبال یاد گرفتن چیزی باشه ، یاد میگیره.من چقدر گناه داشتم امروز....بینشون راه میرفتم التماس می کردم سوال بپرسید، بعد یه عده فامیلم رو مسخره می کردند، گوش نمی دادن، س...
391
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 12:23
هر وقت یکی از گروهم لفت می ده خیلی غمگین می شم...! بالاخره کالی نصب کردم رو فلشم، یه سری آموزش هم پیدا کردم... درگیر پروژه مهدوی ام....خیلی وقت می گیره...
390
-
تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 23:17
سلام. بالاخره کلاس مهدوی بدون من تموم شد و پروژه مشخص شد.قرار شد سایت اوبونتو رو کپ بزنیم، سایت خوبیه!امشب شروع کردم. امروز گوشی ام رو ریست کردم...مث دیوونه ها.سرعت تایپش بهتر شده،اما تم های قشنگم رو از دست دادم.....اینترنت میخوام، بدون محدودیت... دلم میخواست پسر بودم الان می زدم بیرون، لعنت به این ...
236
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 2:44
تازگی توی خواب هام، بابا و مامان دعوا می کنند، نمی دونم چرا باید اینو تو خواب ببینم..... امروز خیلی خسته بودم، مدت زیادی خوابیدم.حوصله شروع هیچ کاری رو ندارم.دلم گرفته.اما دیگه فرصتی برای پر و بال دادن بهش ندارم. فردا میرم سراغ اصغری، بچه های ترم اولی باید عضو گروه من بشن! کلاس شبکه تشکیل نشد، هیچ و...
337
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 2:44
دیشب یک خوابیدم صبح 6 بیدار شدم....درست صبحانه نخوردم، گشنه، خوابم میاد... امروز برای شروع روز جدیدیه.کمی نگرانم.بعدا می نویسم چی شد، الان تو برق آفتاب تو اتوبوس دانشگاه نشستم و چشم هام به سختی باز میشه.
389
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 2:44
I kept staying in bed and dreaming..... until I dreamed about the thing I would give everything to see when awake....! MISS HOME AGAIN....
235
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 19:37
سلام. شدم debugger! اینجا یه عالم سوال ازم می پرسن، حس خوبیه که به همه ی اونایی که سر و گسسته و معادلات و... دائم پای تابلو هستند بگی:Scorch you all! بالاخره کلاس های امروز هم تموم شد....رفتم سر کلاس گسسته بچه های کارشناسی ناپیوسته دانشگاه....به طرز وحشتناکی استادشون آسون و ریلکس درس می داد...خدایا!...
233
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 0:41
امروز همش گیر گسسته بودم. گروهم 276 عضو داره الان.دیگه قید گذاشتن تبلیغش رو تو کانال دانشگاه زدم.از بس زنگ زدم و منشی طرف منو پیچوند.مهم نیست....گاهی خودمم گیج می شم، چرا این قدر برام مهمه؟ گاهی وقتا فکر می کنم کاش می شد مث سهراب سپهری زندگی کرد، این قدر بی دغدغه و آروم، مث شعر هاش. گاهی واقعا از ای...
332
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 2:41
داشتم فکر می کردم برای اولین بار مواجه شدن با گسسته و تصویری که ازش دارم مثل تصویریه که اولین بار از تهران داشتم، گیج و مبهم و غیر قابل کنترل.....اما بیشتر ترس ها تو ذهن خودمونه. درست میشه، یه مدتیه یادم رفته باید از زندگی لذت ببرم و فقط به حال فکر کنم،میشه گفت در خیلی یه دفعه غرق درس و دانشگاه شدم،...
331
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 10:35
سلام. الان شهرکردم.و واقعیت ها رو بیشتر از همیشه میشه لمس کرد و این یه کم نگران کننده است.دو ساعت دیگه باید بریم، آرایشگاه بی آرایشگاه!تصمیم دارم امشب به معنای واقعی elite وimperfect باشم!به این حس نیاز دارم. خدا کنه همه چیز خوب پیش بره، ظاهرا شادی که از بیرون دیگران می بینند یه غم ناشناخته و عجیب د...
330
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 21:47
کلاس های امروز خوب نبودند. فیزیک که معلوم نبود چی میگه، گسسته که داغون، طرف کل ریاضیات گسسته رو اسلاید کرده آورده از روش می خونه.....نه تمرینی، نه مثالی، نه feedback.اونم منطق که من واقعا دوسش دارم.تمام حفظی و کنکوری. نمی دونم این تفکر ککنکوری کی دست از سر ما برمی داره. لعنت به این سیستم آموزشی که ت...
329
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 20:46
Hi. Tomorrow night there will be the wedding, perhaps I'm go a be on the to Shahrekord, and thursday night, I will be there....finally, it's my sister's wedding....And how! Back to the time she first told me about Kazem, it's so soon, it's too many changes in a short time, and it's me....confused an...
327
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 14:54
اولین روز کاری این ترم ختم شد به اولین شب موندن توی خوابگاه.روز طولانی بود، و همه چیز به نحو مبتذلی عادی و خوب پیش رفت.....سه تا ویندوز نصب کردم، و دو تا آفیس، ویژوال استدیو گیر داد...طبق معمول.چرا می روم؟ اتاق آرومه، بچه ها خوبند.ترم یک نبودن واقعا حس خوبیه!ابته نبودن بچه های نربیت بدنی هم جای خود ...
326
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 18:52
I'm searching for a special kind of sad music,not the usaul story " I'm sad"....A little different, a little mild!So I'm listening to Ghomashi! So today the class at uni didn't went well.The book is an old rediculous thing and we read sth about Word Processing softwares!I hate that! It just doesn't ...
325
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 13:29
Why I show so much commitment to this translation thing? Today I have two article to translate , both of which are really technical, I have to go to university at noon. Last night I woke up suddenly at 1:30, I was dreaming about a fight, and there was a rattle out there in the alley.I don't know wha...